ده سال پیش در روز ۲۸ مرداد ۸۵ شعبان جعفری یکی از بازیگران کودتای ۲۸ مرداد در آمریکا درگذشت.شعبان جعفری که به القابی چون شعبان بیمخ و شعبان تاجبخش ملقب شده بود، از جمله افرادی است که در تاریخ سیاسی معاصر بارها نامش برده شده است -
جعفری با افتخار میگوید «خونه رضاشاه اونجا بود...محمدرضا شاه هم تو سنگلج به دنیا اومد.» بچه سنگلج
از چهارده سالگی وارد ورزش زورخانهای شد. او به خاطر هیکل درشت خود یواش یواش برخی تمرینات زورخانه مانند چرخ زدن، کباده گرفتن و سنگ گرفتن را «خوب» یاد گرفت چرا شعبان بیمخ
جعفری به یاد میآورد که از اختلاف مصدق و کاشانی چیزی نمیدانست و تاکید کرد که «با مصدق بودم.»«چون میدیدم که کاراش بد نیست. خوب کار میکرد.» فدائیان اسلام و کاشانیجعفری همچنین در خاطرات خود را فردی مذهبی معرفی میکند و از نزدیکی به گروه فدائیان اسلام به رهبری مجتبی نواب صفوی یاد میکند. او ابتدا از طرفداران فدائیان اسلام بود. «آدمای بدی نبودن» اما چون «با آدمکشیشون زیاد مخالف» بود، از آنها فاصله گرفت و به کاشانی نزدیک شد. جعفری با حسین مکی آشنا شد. از طریق او با چند تن دیگر از جمله شمس قناتآبادی، ابوالحسن حائریزاده و مظفر بقایی آشنا میشود ضمنا با مکی به خانه کاشانی میرفت. گفتنی است این اشخاص در ابتدا همراه مصدق بودند اما بعد از در مخالفت با او برخاستند.
جعفری به مکی در انتخابات مجلس شورای ملی کمک کرد. «میرفتیم مردم رو با اتوبوس جمع میکردیم رای بدن.» او دو مورد را ذکر میکند که کاشانی از او خواست کارهایی را انجام دهد. یکی در مورد زد و خورد با تودهایها چون کاشانی گفته بود آنها بیدین و قرآن و خدا هستند. دیگر اینکه در ماجرای ۹ اسفند کاشانی به او گفت: «اعلیحضرت داره از مملکت میره...نذارین بره بیرون. اگر اعلیحضرت بره عمامه مام رفته!»
جعفری به یاد میآورد که از اختلاف مصدق و کاشانی چیزی نمیدانست و تاکید کرد که «با مصدق بودم.»«چون میدیدم که کاراش بد نیست. خوب کار میکرد.» او خود را دنبالهرو کاشانی و مصدق میدانست.«اصلا خدا بیامرز مصدق رو من اونروز دم مجلس رو کولم گذاشتم...عکسشم تو روزنامه چاپ کردن.» احتمالا منظور او ۴ مهر ۱۳۳۰ بود. عکسی که در کتاب خاطراتش هست همان عکس معروفی است که مصدق جلوی مجلس در میان مردم در حال نطق است. در عکس چاپ شده در کتاب خاطراتش، دو نفر را شناسایی کرده و در زیرنویس عکس یکی دیگر علامت گذاری شده: «این هم باید من باشم.» فرد در عکس با مصدق فاصله دارد. مشخص نیست در چه لحظهای مصدق را کول کرده است.
اما درباره ماجرای ۹ اسفند، جعفری میگوید آیتالله کاشانی گفت: «برین شاه داره از مملکت میره...نذارین شاه بره!اگه شاه بره عمامه مام رفته!» بعد از این، جعفری میرود سمت بازار تا بازاریان را تشویق کند تا به نفع شاه مغازهها را ببندند. «دیدم هیشکی محل نذاشت... آخه بازار با مصدق بود... منم زدم و شکستم و خلاصه بازار و بستن.»سپس جعفری افزود که یک نعش درست کرد. «متکا و فلان و اینا و خون دو سه تا مرغ ...و گفتیم آی کشتن آی کشتن»به گفته جعفری «از همون ساعت دیگه با مصدق چیز [مخالف] شدیم.»بعد میروند «در خونه شاه.»«من که رفتم از پنجره برم بالا، گاردیا منو با ک... [قنداق] تفنگ انداختن پائین. گفتن: «تو مصدقی هستی!» گفتم:« نه، حالا دیگه مصدقی نیستم! من الان نمیخوام شاه از این مملکت بره!»جعفری میگوید پنجره را گرفت رفت بالا اما مشخص نیست چگونه چنین چیزی در کاخ مرمر ممکن بود.به گفته جعفری، گاردیها به او میگویند اگر راست میگوید برود خانه مصدق و او را بیاورند «نذاره شاه بره.»جعفری مدعی است که به این دلیل رفت سمت خانه مصدق و چون نگذاشتند او را ملاقات کند با جیپ ارتشی به در خانه مصدق زد. تیراندازی شد. تیری به جعفری اصابت کرد و به گفته او خواهرزادهاش کشته شد. او اضافه میکند که بعد از این ماجرا دستگیر شد و تا ظهر ۲۸ مرداد در زندان بود.
تهدید فاطمی در دادگاه
زاهدی گفت: «مملکت هنوز آروم نشده.»جعفری از او میخواهد تا تعدادی از دوستانش را در زندان آزاد کنند. به گفته افسر نگهبان آنها «چاقوکش» بودند. سپس زاهدی از او میخواهد که «برین نذارین مردم شلوغ کنن.» این بود که به حساب راه افتادیم تو خیابونا» و تا صبح فردا در خیابان بودند. ۲۸ مردادجعفری در خاطراتش ادعا میکند تا ظهر ۲۸ مرداد در زندان بود و از شلوغیها خبر نداشت.او گفته که در این روز خانمی به نام «پروین آژدان قزیه» که به بدنامی معروف بود، به ملاقاتش در زندان آمد. گفت: «بر و بچهها دارن شروع میکنن. یه پیغومی...بده.»به گفته جعفری، به این زن بیاعتنا بود بنابراین به او گفت: «بچهها خودشون میدونن چیکار کنن!»جعفری اضافه میکند که پیغام داده تا دوستانش بریزند در خیابانها.سپس او خبردار میشود که خانه مصدق را خراب کردند اما وقتی در ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر رادیو را در حضور رئیس زندان میگیرند «دیدیم خونه مصدق جلسه پنبه ست. درست یادمه،...پس اینا که میگن خونه مصدق رو زدن که؟ دیدم نه هنوز هیچ خبر مبری نیست.»ساعت دو و ربع اما از رادیو صداهای غیر معمول آمد.«دیدم صدای ملکه اعتضادیه... بعد میراشرافی و تیمسار زاهدی...»
بعد به گفته جعفری، «تیمسار خلعتبری [و چند افسر دیگر] اومدن در زندان و گفتن: «زاهدی جعفری رو میخواد.»وقتی او را میبرند در شهربانی «تا رسیدیم زاهدی بغل واکرد مام رفتیم تو بغل تیمسار. زاهدی گفت: «مملکت هنوز آروم نشده.»جعفری از او میخواهد تا تعدادی از دوستانش را در زندان آزاد کنند. به گفته افسر نگهبان آنها «چاقوکش» بودند.سپس زاهدی از او میخواهد که «برین نذارین مردم شلوغ کنن. این بود که به حساب راه افتادیم تو خیابونا. تو تهران بودیم اما خونه مصدق نرفتیم.» و تا صبح فردا در خیابان بودند.
جعفری در خاطرات خود منکر دریافت پول و دیدار با کرمیت روزولت طراح آمریکایی کودتای ۲۹ مرداد، بود. به نظر او «حالا که میشنفم میگن پولی رد و بدل شده، فکر میکنم [برادران رشیدیان] گرفتن.» در برخی اسناد از این برادران که با بریتانیا ارتباط داشتند، نام برده شده است. چندی بعد از کودتا بود که، لقب «تاجبخش» سر زبانها افتاد.
برچسب: شعبان بی مخ و طیب,شعبان بی مخ ویکی,شعبان بی مخ و محمد علی کلی,شعبان بی مخ و کلی,شعبان بی مخ و پری,شعبان بی مخ و کاشانی,
نویسنده: کاوه محمدزادگان